مولف ناشناخته
48
تاريخ شاهى ( فارسى )
يعنى اگر بدخويى كنى و دل بزرگى ، تمامى مردم از تو نفور شوند . پادشاه كه درشت خوى و تنگبار ( ؟ ) باشد و مردم از خشم او ترسان و از ملال او هراسان باشند ، مصالح ملك ازو پنهان دارند و فساد امور با وى نگويند ، خللهاء عظيم به مملكت راه يابد و ضررهاى قوى در قواعد دين و دولت پيدا آيد . و پادشاهان عادل و سلطانان رحيمدل از براى آسايش رعيّت و آرايش رعيّت و آرايش ولايت رنجها بر نفس خويش نهادهاند و تحمّل مشقّتهاى صعب كرده . آوردهاند [ 101 ] كه هارون الرشيد خليفه در سفرى بود و در شبى مظلم زمستانى و برف باران و سرما و صواعق ، برنشسته ميراند . نزديكان حضرت گفتند اين چه رنجست كه امير المؤمنين بر نفس عزيز خود نهاده است ؟ گفت : هر آنگاه كه من مىبينم كه رعايا و زيردستان ، امن و فارغ ، در بستر گرم غنودهاند و از ارتكاب زحمت و مشقّت آسوده ، اين عناء راه و سفر بر نفس من آسان مىگردد . و همچنين مأثور است و در تاريخ مسطور كه در وقتى كه سلطان سنجر به محاصرهء هزار اسف « 1 » خوارزم فرمان داده بود ، روزى كه سحاب مدرار از فيض مذاب ، ساحت كوه و هامون را چون لجهء جيحون كرده بود و اثر برودت هواى آن ديار آب تأثير ز مهرير برده ، امير ابو الفضل سيستانى پاى تا به زانو در وحل و خلاب نهاده بود و دست تا به بازو به خون اعادى خضاب داده ، يكى از بزرگان [ 102 ] گفت : اى امير ، كوكبهء سلطان در مساكن سكون خود غنوده و ساير لشكر از جنگ و جدال آسوده ، اين چه عذابى است كه بر نفس خود نهادهاى و اين زحمت و مشقّت به خود راه داده [ اى ] ؟ امير ابو الفضل گفت : اى دوست ، درين زحمت كشيدن من ، روى به نفس خود ندارم و اين مشقّت را ازان جهت مشقت نمىشمارم كه چون اين فكرت در خاطر من استيلا مىيابد و اين تصّور در ضمير من متكمن مىگردد كه اگر نعوذ باللّه روزى سلطان جهان از من و ولايت من در تاب شود و نايرهء غضب او در
--> ( 1 ) - صورت ديگر هزار اسپ : امروز به يك حمله هزار اسپ بگير * فردا خوارزم و صد هزار اسب تراست